Download the original attachment  مروری بر مولفه های محتوايی شعر اعتراض محمد مهدی سيار  
1.آرمان خواهي      اعتراض به «وضع موجود»، همواره در ساية‌ تصوير و تصوري از «وضع مطلوب» متولد مي‌شود. اين وضعيت مطلوب (آرمان شهر/ مدينه فاضله) در غالب موارد، تنها پرداختة تعقل و تخيل آدمي است و مابازايي خارجي نمي‌يابد:«خدا روستا را/ بشر شهر را/ ولي شاعران آرمان شهر را آفريدند/ که در خواب هم آن را نديدند»؛ امّا گاه نيز برش‌هاي خاصي از واقعيت عيني به عنوان نمونه‌هايي از آرمان شهر پذيرفته مي‌شوند و تصويري قابل لمس و باورپذير از موقعيت آرماني به دست مي‌آيد. با تأمل در آثار شاعران اعتراض، مي‌توان توجه به سه الگوي آرماني را به طور ويژه تشخيص داد که تنها به ساحت تخيل شاعران تعلق ندارند و هر يک به نوعي از واقعيت‌هاي خارجي برگرفته شده‌اند: -         آرمان شهري در دل تاريخ: حکومت عدل امام علي(ع) -         آرمان شهري در زمان حال: جبهه و فرهنگ حاکم بر آن -         آرمان شهري متعلق به آينده: حکومت جهاني ولي عصر(عج) در اين بخش به اختصار، رويکرد شاعران به اين سه آرمان در جهت ساماندهي اعتراض به وضع موجود و مطالبة عدالت را بررسي خواهيم کرد. آرمان شهري در دل تاريخ    رفتار و گفتار امام علي(ع) در همان پنج سال و چند ماه کشورداري، گنجينه‌اي پرمايه از نمادها و استعاره‌ها در اختيار شاعران عدالت خواه قرار داده است. عمق ارتباط و آشنايي مخاطبان با اين استعاره‌ها- که بخشي از اعتقادات ديني آنان را تشکيل مي‌دهد- نيز باعث مي‌شود بار عاطفي و حماسي شگرفي به همراه اين زنجيرة نمادها به شعر تزريق شود. نحوة به کارگيري اين نمادها و توجه به اين آرمان شهر در آثار شاعران، متفاوت است؛ گاه شاعر بالاصاله در پي مدح و منقبت حضرت امير(ع) است اما خود به خود پاي عدالت نيز به ميان مي‌آيد و سرانجام به تعريض يا تصريح التفاتي به وضع موجود و دور شدن امروزيان از آرمان عدالت مي‌شود. به عنوان مثال«عباس چشامي» غزل خود را با مطلع«اي اوّلي که سکّة مردي، تا همچنان به نام تو مانده» با زباني متناسب با منقبت‌سرايي آغاز مي‌کند امّا در ميانه کار به چنين ابياتی می رسد. بعد از چه قدر سال که گفتی ، بعد از چه قدر سال که نشنيد
آنک به سوی ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو ماندهنهج البلاغه کو که بخوانند ؟ نهج البلاغه کو که بفهمند؟اين گوش ها چه قدر هراسان از سیلی کلام تو مانده                                                   امّا گاه اين روند معکوس است و شعر در اصل ناظر به امروز سروده شده اما در ضمن آن، اشاره‌اي نيز به رفتار علوي به عنوان الگوي آرماني شاعر مي‌رود و شاعر، راه برون رفت از وضعيت فعلي را بازگشت به آموزه‌هاي آن حضرت معرفي مي‌کند. شعر«مولا ويلا نداشت» از «عليرضا قزوه» نمونه‌اي از اين رويکرد است. در اين اثر شاعر پس از گله‌هاي تند و تيز از بي‌عدالتي‌ها و انحرافات زمانه، راه حل نهايي خود را اين گونه ارائه مي‌کند: «بيا به آفتابي نهج البلاغه برگرديم/ چرا نهج البلاغه را جدي نمي‌گيريم؟/ مولا ويلا نداشت/ معاويه کاخ سبز داشت...»‌و يا همين شاعر در شعر «از نخلستان تا خيابان»، پاي نهج البلاغه و ابوذر را به خيابان‌هاي تهران باز مي‌کند:«ديشب به مضامين نهج البلاغه مي‌انديشيدم/ که ابوذر از راه رسيد / اين بار پا به پاي ابوذر رفتم / از نخلستان تا خيابان / از چار راه درد گذشتيم/ از چار راه فقر/ که اعتراض ابوذر مرا به خود آورد:/ اينان برادران علي (ع)‌هستند... / امشب به علي(ع) خواهم گفت:/ اينجا کسي انبان نان به دوش نمي‌‌گيرد...»     هم از اين دست است مثنوي «آب‌ها و مرداب‌ها» اثر بلند معترضانة ‌سيد حسن حسيني(ره) که با شکايت از سيطرة کميت و جايگزيني«عرضه کالا» به جاي«ارزش‌ها» آغاز مي‌شود و شاعر پس از توصيف ناراستي‌هاي دوران، تسلاي خود را تنها در دل با «مولا» و ذکر نام او جستجو مي‌کند: «اينک اين قلب من وذکر رساي يا علي/ غرش بي وقفه امواج در دريا علي»    آرمان شهري در زمان حال     ارائه تصويري آرماني از فضاي حاکم بر جبهه و تقابل آن با فضاهاي شهري، از همان آغاز جنگ در شعر شاعران انقلاب به چشم مي‌خورد. جبهه گويي پاره‌اي از آسمان است که آدم‌هايش در هوايي ديگر نفس مي‌کشند و انگيزه‌ها و روابط حاکم بر آنها زمين تا آسمان با پشت جبهه نشيناني که به جبهه پشت کرده‌اند تفاوت دارد. در جبهه خبري از رقابت بر سر دنيا، رياکاري، تجمل و ... نيست، به همين دليل قابليت تبديل شدن به يک الگوي آرماني براي شاعران عدالت خواه را دارد.   دو قطبي«شهر- جبهه» که در آن، قطب اول آبستن بي‌دردي، دنيا طلبي و بي‌عدالتي است و قطب دوم مظهر اخلاص و معنويت، مضموني آشنا در آثار شاعران انقلاب در دهة شصت است.    «در خلوت بعد از ظهر يک تشييع» سرودة سلمان هراتي در سال 1362 به خوبي فضاي آرماني جبهه را در قياس با شهر به تصوير مي‌کشد: «دلم براي جبهه تنگ شده است/ چقدر جاده‌هاي هموار کسالت آورند/ از يکنواختي ديوارها دلم مي‌گيرد/... دلم براي جبهه تنگ شده است/ آنجا معنويت به درک نيامده بسيار است / آنجا ما مقابل آسمان مي‌نشينيم / و زمين را مرور مي‌کنيم/ و به اندازه چندين چشم معجزه مي‌بينيم/ دلم براي جبهه تنگ شده است/ در کوچه‌هاي بن‌بست/ يک ذره آفتاب به دست نمي‌آيد...»   سلمان هراتي در بهره گيري از آرمان شهر جبهه براي خرده‌گيري از بي‌عدالتي‌هاي نسبت جبهه پيشگام شد با اين دور نمايه آثار موفقي خلق کرد، آن گونه که محمد رضا عبدالملکيان در سوگ سروده‌اي براي او، سلمان را«رگبار بي‌دريغ عدالت» مي نامد که با شانه‌هاي زخمي شعرش، نعش شهيدان را در چشمان«شهر» مي‌چرخاند.      البته گاه آرمان شهر زمان حال، در محدودة جغرافيايي جبهه باقي نمي‌ماند و پاره‌هايي از پيکر شهر نيز به اين دليل که با فرهنگ جبهه هم رنگ شده‌اند به عنوان الگوهايي آرماني مطرح مي‌شوند.     «خيابان هاشمي» عبدالملکيان نمونة‌ خوبي براي اين تعميم است. اين خيابان، «متصل به جبهه» است و به همين دليل نمادهاي عدالت طلبي را در خود جمع کرده است:«... خيابان کم توقع/ خيابان مصمم/ خيابان ريشه‌دار/ خيابان مستقل / خياباني که هيچ گاه«پيتزا» را به خود نپذيرفته است/ ... خياباني که لباسش را از تعاوني‌ها مي‌خرد/ خياباني که لباس تنش را براي سيل‌زده‌ها مي‌فروشد/ خيابان هاشمي/ خيابان پيکان‌هاي مسن/ خيابان‌ هل دادن ژيان/ خياباني که بنز و بي‌. ام. و با هراس تمام/ از تيررس نگاهش مي‌گريزند/ خياباني که دروغ نمي‌گويد/ احتکار نمي‌کند/ گران نمي‌فروشد/ و در مرداب گاو صندوق‌ها زندگي نمي‌کند...»    پس از خاتمة جنگ، جبهه ومردان آن به عنوان آرمان شهر و آرمان مردان از دست رفته جلوة بيشتري در اشعار عدالت طلبانه پيدا کردند. از طرفي ادبيات دفاع مقدس نيز ادامة حيات خود را در بستر اعتراض به فراموشي اين آرمان‌ها جستجو مي‌کرد و به همين خاطر در سال‌هاي پاياني دهه شصت و آغاز دهة هفتاد، شعر عدالت/ اعتراض و شعر دفاع مقدس به ميزان قابل توجهي هم پوشاني دارند و اصلاً مي‌توان شعر عدالت را تجديد حيات و امتداد شعر دفاع مقدس در عصر بعد از جنگ دانست.    ملاحظة اشعار شاعراني چون عليرضا قزوه، سيد حسن حسيني، محمد کاظم کاظمي و سيد ضياء الدين شفيعي و ... در سال‌هاي 68 تا 72 به خوبي سير تکوين شعر عدالت و برآمدن آن از دل شعر دفاع مقدس را آشکار مي‌کند.    غالب اين شعرها با حسرت و دريغ در آميخته‌اند. اين حسرت ابتدا جنبة ‌فردي وشخصي دارد وشاعر خود را به دليل اسير خاک شدن و جاماندن از قافلة شهادت سرزنش مي‌کند. در گام بعدي اين حسرت، رنگي اجتماعي به خود مي‌گيرد و ديگر اين جامعه است که بايد به خاطر فاصله گرفتن از فضاي عصر دفاع سرزنش شود و بدين ترتيب زمينه براي اعتراض و گلايه از بي‌عدالتي‌ها فراهم مي‌آيد. آرمان شهري در آينده    آرمانشهر تمام عيار تشيع، حکومت جهاني امام عصر (عج) است مهمترين ويژگي اين مدينه فاضله نيز بر اساس همة‌روايت‌ها و بشارت‌هاي مربوط به آن، برقراري کامل عدل و قسط خواهد بود. در حقيقت انقلاب آخرالزماني موعود، نقطة‌ نهايي همة‌ مبارزات عدالت خواهانة توحيدي است. عبارت«يملأ الارض قسطاً و عدلاً بعد ما/ کما ملئت ظلماً و جوراً» بالاتر بسامد را در روايات مهدويت دارد.    نگاه به اين آرمان شهر مهمترين پناهگاه شاعران عدالتخواه به خصوص پس از پايان جنگ و از دست رفتن آرمان شهر نزديک است. توجه به اين آيندة‌ موعود که در آن واحد کاملاً ايده‌آل (آرماني) و کاملاً و رئال(واقعي) است، از طرفي زمينه اعتراض و پرخاش عليه وضع موجود را فراهم مي‌آورد و از طرفي مانع سيطرة يأس مطلق و سياه انديشي بر فضاي اشعار مي‌شود.    در اين جا نيز مي‌توان دو رويکرد مورد اشاره در باب آرمانشهر ماضي را نشان داد. يعني بعضي از اشعار در اصل با هدف پرداختن به مسألة‌ انتظار و فراق حضرت حجت(عج) سروده شده‌اند و به طور ضمني وارد اعتراض و عدالت‌خواهي نيز مي‌شوند و پاره‌اي از اشعار از اساس با رويکردي انتقادي نسبت به وضع موجود شکل مي‌گيرند و در نهايت آموزة مهدويت به عنوان روزنه‌اي اميد بخش براي حرکت به سمت عدالت آرماني بهره مي‌جويند. غزل مهدي جهاندار با مطلع«چه روزها که يک به يک غروب شد نيامدي» که در ميانه به دو بيت اعتراض آلود مي‌رسد نمونه‌اي از رويکرد اول و غزل«ديکته» غلامعلي شکوهيان که تماماً شکوه از فقر و بي‌عدالتي است و تنها بيت ماقبل آخر، دريچه‌اي به انتظار مي‌گشايد نمونه‌اي از رويکرد دوم به حساب مي‌آيد:   ديکته بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره‌مان ايمان ندارد بعد از همان"تصميم کبري" ابر ديگر يا سيل مي‌بارد و يا باران ندارد بابا انار و سيب ونان را مي‌نويسد؛‌ حتي براي خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولي‌هاست هي مي‌نويسد اين ندارد، آن ندارد بنويس کي آن مرد در باران مي‌آيد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ... ايمان!‌برادر!‌گوش کن...نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد غلامعلي شکوهيان   چه روزها... چه روزها که يک به يک غروب شد نيامدي چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شکن خداي دوباره سنگ و چوب شدي نيامدي براي ما که خسته‌‌ايم دلشکسته‌ايم،‌نه براي ما که خسته‌ا يم و دلشکسته‌ايم،‌نه براي عده‌اي ولي چه خوب شد نيامدي تمام طول هفته را به جمعه چشم بسته‌‌ام دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نيامدي مهدي جهاندار         البته بايد اذعان کرد، حجم بالايي از آثاري که امروزه با عنوان «شعر انتظار» شناخته مي‌‌شوند، بيش از آن که نگاهي جدّي به مقوله مهدويت و عدالت منطوي در آن داشته باشند، به واگويه‌هايي فانتزي و رمانتيک بدل شده اند و قابليت‌هاي اجتماعي اين آموزة حياتي را ناديده گرفته‌اند.     تصويري که از موعود در اين گونه اشعار منعکس مي‌شود تصوير سواري سبزپوش است که با آمدنش خورشيد و ماه، مهربان‌تر و زيباتر از پيش خواهند درخشيد، همة فصل‌ها به بهاري پرشکوفه تبديل خواهند شد، پرندگان آواز شادي سر خواهند داد، چشمة يخ زده دوباره جاري خواهد شد و...منکر اين مطلب نمي‌توان شد که همه اين تعابير مي‌توانند استعاره‌هايي براي نمايش دادن ارزش‌هايي چون عدالت و آزادي نيز باشند اما نحوه پرداخت اين استعاره‌ها- جز در مواردي اندک به گونه اي است که نه تنها چنين محتوايي را به مخاطب القا نمي‌کند بلکه با زدودن بار حماسي و اجتماعي قيام آخرالزمان، ذهن مخاطب را از پيام‌هاي اصلي آموزة مهدويت دور مي‌کند. 2.اعتراض متعهدانهمدنش       لحن تند و تيز اشعار عدالت خواهانه آنچنان بارز است که اين جريان شعري را«جريان شعر اعتراض» نيز ناميده‌اند و اصلاً اين عنوان در محافل ادبي بيشتر رواج دارد.    اما با نگاهي به آثار شاعران اعتراض، به سرعت مي‌توان متفطن اين نکته شد که اين اشعار هر چقدر هم ستهينده و پرخاشجو باشند نه تنها به ستيز با آرمان‌ها و اصول انقلاب برنمي‌خيزند بلکه اساساً دعوتي پرشور به سوي همين اصول و آرمان‌ها به شمار مي‌آيند و به تعبير رايج مي‌توان از اين جريان با عنوان «نقدهاي درون گفتماني» يا «اصلاح طلبي اصول گرايانه» ياد کرد.     پايبندي به اصول در هنگام اعتراض به وضع موجود، به صورت‌هاي مختلفي در اشعار شاعران عدالت نمايان مي‌شود. به عنوان مثال وقتي شاعر، آنچنان که در گفتار پيشين آمد با استفاده از بار نمادين«جبهه» عليه بي‌عدالتي‌هاي موجود اعلام جنگ مي‌کند، در واقع خود در دايرة دلسوزان انقلاب  و نظام قرار مي‌دهد. او در جايگاه يک ناظر و منتقد بيروني نمي‌ايستد بلکه خود را در بطن کشاکش‌هاي سرنوشت‌سازي چون انقلاب، جنگ و پيامدهاي آن مي‌يابد و در تجربه‌هاي مختلف مردم سهيم مي‌شود و انتقادش نيز رنگ«خود انتقادي» مي‌گيرد.     شايد به همين سبب، ضماير متکلم مع الغير(ما) نقشي پررنگ در اين گونه اشعار دارد.  ضميری که گاه نماد بدنة مردمي انقلاب است که بار همة سختي‌ها و زحمت‌ها را به دوش کشيد،‌و اينک مشاهدة انحراف از آرمان‌ها را تاب نمي‌آورد: بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم بیا به اسب، حماسه، رکاب برگردیم بیا دوباره مروری کنیم خاطره‌ را به روزهای خوش التهاب برگردیم کنون که موعظه در کاخ‌ها نمی‌گیرد بیا به سرب، به سرب مذاب برگردیم به دست‌های پر از پینه، سفره‌های تهی به حرف اول این انقلاب برگردیم (مصطفی محدثی) و گاه نماد آن دسته از خواص و ميانداران انقلاب است که وسط راه کم آورده‌اند و شاعران از زبان خودشان ملامتشان مي‌کند:«اي کاش دنده اخلاصمان نمي‌شکست/ اي کاش سجادة ايمانمان / نمي پوسيد/ بياييد به گناهانمان اعتراف کنيم/ ما چقدر نرود دچار فراموشي شديم/ باور کنيد پيش‌تر/ بهتر از اين بوديم/ بياييد استغفار کنيم/ خدا ما را خواهد بخشيد.»     البته اين احساس تعلق و درک خويشتن در پيوستگي با جامعه با گذشت زمان و در شعرهاي اعتراضي اواخر دهه هفتاد و آغاز دهه هشتاد اندکي رنگ مي‌بازد و مي‌توان نمونه‌‌هايي را سراغ گرفت که شاعر در آن (لا اقل در لحن و زاويه ديد) به موقعيت يک منتقد بيروني نزديک مي‌شود.   گاه در شعر يک شاعر مي‌تون رد پاي هر دو رويکرد را دنبال کرد. به عنوان مثال شعرهاي مجموعة «همين قدر مي‌فهميدم از جنگ» از علي محمد مؤدب را مي‌توان در مدل اول اشعار اعتراض قرار دارد، اما شعرهاي معترضانه‌اي چون«من بازگشته‌ام»‌ و «زنده باد باده» از همين شاعر در مجموعه «عاشقانه‌هاي پسر نوح» به مدل دوم نزديک مي‌شوند.   3.ستیز با اشرافیت اقتصادی    شاعر عدالت براي دست‌يابي به بياني ملموس و تصويري و گريز از شعارزدگي، بايد به دنبال «رفتارها» و «پديدارها»يي بگردد که مفاهيم مورد نظر او را به گونه‌‌اي محسوس در خود آشکار مي‌کنند.    «تجمل»، ظهور بي‌عدالتي است، زيرا حکايت از انباشت ثروت و منابع رفاه در بخشي از جامعه دارد و چنين انباشتي از منظر ديني جز به بهاي کاستي و نيازمندي در بخش‌هاي ديگر جامعه حاصل نمي‌آيد. زيرا منابع عالم تناسبي غايي با نيازهاي طبيعي انسان دارد و مصرف بيش از نياز طبيعي در يک بخش، رابطه‌اي معنا دار با فقر در بخش‌هاي ديگر دارد.    شاعران با کنار هم قرار دادن تجمل و فقر، تضادي سؤال برانگيز را به تصوير مي‌کشند.     اعتراض به تجمل ورفاه زدگي سير تاريخي خاصي را در سال‌هاي پس از انقلاب طي کرده است. در آغاز شاعران مظاهر تجمل را در قشرهاي ثروتمندي که ميانه‌اي با انقلاب و جنگ ندارند(و حتي به نق زدن و سنگ اندازي مشغولند) مورد حمله قرار مي‌دهند: «شهلا چه گلي به سر بهار زده است؟/ که اين همه از زبانش دراز است/ و جرأت مي‌کند/ اسم خيابان‌ها را عوضي بگويد:/ آقا عشرت آباد! ميدان شهياد مي‌خوره؟ / چرا خديجه بهتر از شهلا نيست؟/ چرا خديجه نمي‌‌داند تهران کجاست؟/ چرا خديجه نمي‌تواند/ به زيارت امام رضا برود؟/ اما شهلا هر ماه براي خريد به اروپا مي‌رود / وقتي هم برمي‌گردد/ با دهن کجي از خيابان انقلاب مي‌گذرد...» سلمان هراتي   «... خيابان هاشمي.../ خياباني که هيچ گاه پيتزا را به خود نپذيرفته است/ و هيچ گاه از گمرک فرودگاه، حواله‌اي دريافت نکرده است/ خياباني که مبل، در آن نمايشگاهي ندارد/ ... خياباني که جين نمي‌پوشد.../ خياباني که بنز و بي‌. ام. و، با هراس تمام/ از تيررس نگاهش مي‌گريزند...» محمد رضا عبدالملکيان/ دي ماه 1365 «...کامبيز خان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند/ آلفرد فکر مي‌کند از دماغ فيل افتاده است / براي همين مي‌خواهد به هندوستان پناهنده شود!/ گيتي گيتار را ترجيح مي‌دهد.../ امروز پسر همسايه‌مان شهيد شد/ اما اين باعث نمي‌شود که ساسان/ دوستانش را به قهوه و اسب سواري دعوت نکند/ و براي سگش بستني نخرد...» عليرضا قزوه/ زمستان 1366    اما رفته رفته، در سال‌هاي پاياني جنگ و پس از آن، رفتارهاي تجمل‌گرايانه مسؤلان نظام و طيف‌هايي که در ظاهر با انقلاب همراهند، مرکز توجه شاعران معترض مي‌شود. اشرافيت به عنوان نماد بريدن از مبارزه و پشت پا زدن به آرمان‌ها و عامل بدبيني مردم نسبت به نظام، با لحني بسيار تند و بي‌پروا مورد انتقاد شاعران عدالت خواه قرار مي‌گيرد: مريز آبروي سرازير ما را به ما باز ده نان و انجبر ماه را خدايا! اگر دستبند تجمل نمي‌بست دست کمانگير ما را، کيست تا قيامت نمي‌کرد پيدا از آن گوشه کهکشان تير ما را... محمد کاظم کاظمي/ آبان 1370 واژه‌هايي چون«ويلا»، «بنز»، «کاديلاک»، «سفر خارج» ، «کاپوچينو» ،«پيتزا» «کباب بره» ، «بوقلمون»، «اسب سواري» ، «زعفرانيه»، «تجريش»، «سونا»، «برج» و ... به عنوان نمادهاي اشرافيت اقتصادي به کرات(خصوصاً در اشعار سپيد) به کار رفته‌‌اند و باعث عيني‌ترشدن فضاي اين اشعار و نيز افزايش بار عاطفي و طنز تلخ آنها شده‌اند.         4.ستيز با اشرافيت فرهنگي    شاعر عدالت، پرداختن به دردهاي اجتماعي را وظيفه و تکليف هنرمند مي‌داند و طبيعي است که با جريان‌هايي که تعهد و توجه به جامعه را خلاف روح هنر و مانع جاودانگي آن مي‌شمرند سرناسازگاري داشته باشد.    در بسياري از اشعاري که به عنوان شعر عدالت يا اعتراض شناخته مي‌شوند، مي‌توان گوشه کنايه‌ها يا انتقادهاي تند و تيز نسبت به روشنفکران و هنرمندان بي‌درد را نيز سراغ گرفت.    مواجهه با اين طيف از روشنفکران از همان آغاز شکل‌گيري جريان شعر انقلاب قابل تشخيص است. در آغاز از اين که اين هنرمندان با انقلاب همراه نشده‌اند و خود را از حرکت مردم کنار کشيده‌اند گلايه مي‌شود. اين انتقادها به خصوص در زمان جنگ به اوج خود مي‌رسد: اي ايستاده در چمن آفتابي معلوم وطن من!‌ اي تواناترين مظلوم تو را دوست مي‌دارم! .. کي مي‌توان هم از سادگي تو گفت و هم به دريافت خر مهرة «نوبل» نايل آمد من فرزند مظلوم توام نه پاپيون مي‌زنم نه پيپ مي‌کشم مثل تو ساده که هيچ کنفرانس رسمي او را نمي‌پذيرد و شعر من عربده جانوري نيست که از کثرت استعمال «ماري جوآنا» دهان باز کرده باشد سلمان هراتي/ 1364 ... جمعي به جيغ بنفش مي‌انديشيدند و براي کشف زوزة صورتي هفت مرتبه اليوت و اکتاو پوياز را ورق مي‌زدند چقدر وقت ما صرف آدامس‌هاي بادکنکي شد بعضي شهرهايشان را به مينا و آيدا وسوزي تقديم مي‌کردند احمق‌‌ترها براي گرفتن نوبل به شبکه‌هاي بي‌بي‌سي و واشنگتن دخيل مي‌بستند پس از عصر دفاع و در قالب گفتمان شعر اعتراض نیز این مرزبندیها حفظ میشود . برای  نمونه محمد کاظم کاظمی در میانه شعر اعتراضی معروف خود "ابوذر" در کنار انتقاد از اشرافیت و فساد اقتصادی  ناگهان به بی دردی روشنفکرانه نیز می تازد وشاعران را به خاطر از یاد بردن "خط شکنان"و ماندن در "شکن زلف دلبران" نکوهش می کند: همسايه ـ چشم بد نرسد ـ صاحب زر است‌ چون صاحب زر است‌، يقيناً ابوذر است‌ كم‌كم به دست مرده‌دلان غصب مي‌شود باغي كه در تصرّف گُلهاي پرپر است‌ چون و چرا مكن كه در اين كشتزار وهم‌ هر كس كه چون نكرد و چرا كرد، بهتر است‌ صبح از مزار خطشكنان زنده مي‌شود شاعر هنوز در شكن زلف دلبر است‌ اي بُرده هرچه بوده‌! چه داري كه پس دهي‌؟ اصلاً بيا و فرض كن امروز محشر است‌ گفتيد; «لب ببند كه با هم برادريم‌» من يوسفم‌، كه است كه با من برادر است‌؟  ما دل به رهنمايي اينها نبسته‌ايم‌ پايي اگر دراز كني‌، جاده رهبر است‌ با سنگها بگو كه چه انديشه مي‌كنند حتّي بدون بال‌، كبوتر كبوتر است‌          5. انتقاد از الگوي غربي توسعه با پايان جنگ برنامه‌ريزان کشور به طور طبيعي به فکر بازسازي کشور و ترميم اقتصاد آسيب‌ديدة آن افتادند، اما از ميان همة راهکارها و نظريه‌هاي اقتصادي مطرح در داخل و خارج کشور، راديکال‌ترين صورت اقتصاد آزاد را به عنوان مبناي نظري توسعه برگزيدند و طراحي و اجراي الگوي سازندگي کشور را به دلدادگان مکتب ليبرال سرمايه‌داري- که غالباً دانش آموختگان تازه بازگشتة کالج‌هاي آمريکا و انگليس بودند- سپردند.     نسخه‌اي که در آن روزگار براي توسعه ايران پيچيده شد، به لحاظ فرهنگي و اقتصادي سنخيتي با فضاي پس از دفاع مقدس نداشت. در اين الگو بر خلاف همه شعارهاي آغازين انقلاب، عدالت و رسيدگي به مستضعفين اولويتي دست چندم تلقي شد و مقدم داشتن رشد و توسعه(حتي به قيمت دور شدن مقطعي از عدالت) به عنوان تنها راه نجات کشور، در رفتار و گفتار سياستگذاران و مسؤلان خودنمايي کرد.     نظام ارزشي حاصل از غلبه اين گفتمان، بر مؤلفه‌هايي چون«مصرف گرايي»، «تجميع ثروت» ، «ترجيح ثروتمندان بر فقرا» و ... مبتني بود که کاملاً در تقابل با ارزشها و شعارهاي اوليه همچون «قناعت» ، «توزيع ثروت» ، «ترجيح کوخ نشينان بر کاخ نشينان»و ... قرار مي‌گرفت.     شاعران انقلاب شايد از اولين نخبگاني بودند که نسبت به اين تغييرات (که اثرات آن به تدريج در لايه‌هاي مختلف اجتماعي و فرهنگي ظاهر مي‌شد) حساسيت نشان دادند و از همان آغاز در مقابل اين روند موضعي منتقدانه گرفتند: ماجرا اين است:‌کم کم کميت بالا گرفت جاي ارزش‌هاي ما را عرضه کالا گرفت ... اندک اندک قلب‌ها بازرپرستي خو گرفت در هواي سيم و زر، گنديد و کم کم بو گرفت غالباً قومي که از جان، زرپرستي مي‌کنند زمرة بيچارگان را سرپرستي مي‌کنند            سيد حسن حسيني/ 1374 باري، ما هر چه مي‌کشيم از دست مرغ و بنز و ويلاست ما هر چه مي‌کشيم از اين هاست اصلاً با اين طرح چطوريد؟ جان دادن از ما طرح اقتصادي از شما...                  عليرضا قزوه/ 1366 ... اي دريغا دوران سازندگي و برازندگي ! - شاعر صبور باش صادق! اين جا، يک صد هزار حنجرة سرخ و يک حنجره سبز ترانة صبر خواندند           عليرضا قزوه      بدگويي‌هاي گاه و بيگاه شاعران از سبک زندگي شهري و صنعتي را نيز مي‌توان از مصاديق مخالفت آنان با نظريه‌هاي غربي توسعه دانست.  «شهرستيزي» و «روستاستايي» هر چند در ادبيات جهان و ايران سابقه داشت امّا پر رنگ شدن آن در عصري که توسعة صنعتي و ماشيني دستورالعمل اقتصاد کشور شده بود، معنا و مفهوم اعتراضي خاصي را افاده مي‌کرد.     6. ريا ستيزي وقتي حکومتي بر مبناي شعارهاي ديني و ساختارهاي مذهبي پي‌ريزي شود، شکل و شمايل ثروت اندوزي و رانت‌خواري فرصت طلبان نيز متناسب با نرخ روز به طور طبيعي تنظيم مي‌شود و حفظ ظواهر مذهبي براي کسب و تثبيت موقعيت‌هاي مادي ضرورت مي‌يابد. پديد آمدن طبقه‌اي که دين را نرديان رسيدن به دنيا و دينار مي‌کنند از آفات هميشگي جوامع و حکومت‌هاي ديني بوده است.    با نگاهي کوتاه به ادبيات کهن فارسي (به خصوص ادبيات عرفاني) مي‌توان دريافت که شاعران روشن ضمير چه دل خوني از تزوير و تظاهر داشته‌‌اند. ضمن اين که پيوند اين پديده با ثروت‌اندوزي و عدالت ستيزي نيز هرگز پوشيده نمانده است: - صوفي شهر بين که چون لقمه شبهه مي‌خورد            پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف - ترسم که صرفه‌اي نبرد روز رستخيز                      نان حلال شيخ از آب حرام ما                                                                                                       (حافظ)    جمهوري اسلامي نيز، به هر روي از آسيب ريا و دين فروشي به دور نمانده است و طبيعي است که شاعران عدالت طلب به باز توليد گفتمان ريا ستيزي در ادبيات، متناسب با فضاي امروز بينديشند. بدين ترتيب، کاراکتر«پول دار- مذهبي» وارد ادبيات اعتراض مي‌شود و استعاره‌هايي چون«دکان شدن دين» و «کيسه دوختن با ارزش‌ها» و... نقشي پررنگ در اشعار عدالت طلبانه مي‌يابند: درد دين داري دکاني بيش نيست در تن حق نيمه جاني بيش نيست پيش دنيا پشت دين شد منحني رستم ما را کماني بيش نيست              (سيد حسن حسيني) سخت گمناميد اما اي شقايق سيرتان کيسه مي‌دوزند با نام شما شيادها          (عليرضا قزوه) همسايه بغلي ما شخص شريفي است/ با هشتصد متر بنا/ به دنيا اعتقاد ندارد/ يک پايش اين دنياست/ يک پايش آن دنيا او در پاک کردن حساب مردم ، مهارتي خاص دارد/ و از «ولاالضالين»همه ايراد مي‌گيرد/ هر وقت جنگ جدي مي‌شد/ به جبهه مي‌رت/ و يک شعار آب پرتقال تگري مي‌خورد/ او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است / و خاطر خواه جيب‌هاي برآمده است...» (عليرضا قزوه) همسايه چشم بد نخورد صاحب زر است چون صاحب زر است يقيناً ابوذر است!         (محمد کاظم کاظمي) هر که را شغلي است در عالم شغل بعضي‌ها مسلماني است                   (محمود کاظم کاظمي) زدين ريا بي‌نيازم، بنازم به کفري که از مذهبم مي‌ترواد            (قيصر امين پور)